|
دوستای نازنینم سلام خوبید؟ایشاالله که خوبین من که هروقت می پرسم خوبین جواب نمیدین! خوب دیگه یه راست می رم سر اصل مطلب که یه نفر خیلی بی صبرانه منتظر این آپ من بوده! *اول اینکه از همه ی شما دوستای عزیزم که با نظرای قشنگتون منو به خودم و این وبلاگ امیدوار می کنین،خیلی خیلی ممنونم. *دوم اینکه تو پست بازی وبلاگی چند تا از دوستامو دعوت به بازی کرده بودم(بعضیا فکرکردن دعوت به تولده!)ولی فقط یه نفر دعوتمو قبول کرد اونم فقط هستی جونم(بدرود عشق من).هستی عزیزم ممنون اما پس بقیه چی؟ *ضمنا میخواستم همینجا دوباره هم ازتون تشکر کنم که به من لطف داشتینو تولدمو تبریک گفتین.واقعا خوشحالم کردین. *راستی من بالاخره نفهمیدم شما جن دوست داشتین یا نه؟؟؟ اما این بار هم به درخواست یکی از دوستای نازنینم یه داستان دیگه درمورد جن براتون میذارم.و ضمنا از کسایی که اینجور داستانارو دوست ندارند معذرت خواهی میکنم و خواهش میکنم این پستو تحمل کنن ! و امـــا داستـــان::: درخواست ازدواج جن از انسان حجه الاسلام آقا سید ابراهیم حسینی(صدر) نقل فرمودند که ::من درسال 1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر میرفتم.روز تاسوعا بود .با میزبان خود آقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم.پدری با دو فرزندش را دیدیم که لوبیا قرمز می کاشتند! بعد از سلام و احوالپرسی،سخن از توجه خداوند بزرگ به بندگان و معجزه ی ائمه ی اطهار(ع) به میان آمد.آقای کریمی کرزانی داستان جالبی را برای ما نقل کرد:: یکی از بچه ها بنام عباس فردی است بسیار متدین و دقیق در انجام تکالیف شرعی،که با مادر و همسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده و به سوی منزل می رود.در بین راه صدای دختری به گوشش میرسد که ایشان را با نام صدا می زند.وقتی که برمی گردد دختری زیبا با قیافه ای بسیار دلفریبی را مشاهده می کند.آن دختر اظهار می کند: عباس من عاشق تو شده ام و درخواست ازدواج با تو را دارم. عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت:من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچگونه توانایی ادراه ی دو همسر و مادر را ندارم.او اظهار می کند که از شما توقع مخارج و غیره را ندارم،بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد. عباس می گوید چون نمیخواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم،تا مبادا آبرویم خدشه دار شود،لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم.وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است.گفتم:من تا امروز تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟...(بقیه در ادامه مطلب) + نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 16:1 توسط eli |
|