|
سلام بچه ها حالتون چطوره؟؟؟؟؟ ما هم بحمدالله خوب می باشیم خوب دیگه امروز میخوام یکم درمورد خودم بنگارم 1-اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه؟ مهمترین اتفاق زندگی خودم و خونواده ام که 100% تولد خودم بوده(یعنی همین فردا دیگه اینکه...؟؟!! نمیدونم والا،من کلا" زندگی آرومی داشتم،اتفاقه مهم هم راستش یادم نمیاد البته خوب به قول خود مریم گلی جونم هنوز سنی ندارم!!! 2-اتفاقی هم که اگه بهش اشاره نشه بهتره؟ واما این سوال...خوب همونطور که از صورت سوال مشخصه بهش اشاره نشه بهتره،ولی خوب یه اشاره کوچیک بهش بشه بد نیست میخوام بدونه که هنوز هم پشیمونم! 3-4 سال پیش یه اشتباهی کردم که نمیدونم اسمش سادگیه،بچگیه،حماقته یا اصن خریته 3-خلاصه ای از اخلاقتون+شخصیت و ... که باید بهشون اشاره بشه؟ آ آ آ آ....چی بگم که فراری نشید؟؟؟!! اولش بگم که خیلی مهربونم دیگه جونم براتون بگه که::خیلی خیلی بدم میاد کسی تو کارهام دخالت کنه و مدام سین جیمم کنه و همش بپرسه که چیکار کردی،چی پوشیدی،چی گفتی،با کی حرف زدی،چی گفت و... از این قبیل سوالها من هم بر خلاف قیافه ام که همه در نگاه اول فک میکنن مغرورم و قیافه میگرم،اصلا مغرور نیستم از دروغ گفتن نفرت دارم اما معمولا وقتی بفهمم کسی بهم دروغ گفته به روی خودم نمیارم اصلا کینه ای نیستم و زود می بخشم! اهل ناز کردن واسه اینو اون نیستم یعنی اصلا حالشو ندارم! بعضی وقتا به شدت کم حوصله میشم و به زمینو زمان بد و بیراه میگم! عاشق هیجان وگشت وگذارو ماجراجویی ام(البته همراهم خیلی مهمه که کی باشه یه کوشولو هم کمرو می باشم و توی جمع بیشتر سعی میکنم شنونده باشم نه اینکه چند نفرو دور خودم جمع کنمو معرکه بگیرم ولی از معرکه گرفتن دیگران اگه خوشم بیاد به خوبی استقبال میکنم. به بی احساسی هم معروفم!!! 4-با در نظر گرفتن چهره ی واقعیتون،کدام یک از هنر پیشه ها رو برای نقش انتخاب میکنید؟ هیچکسو! چهره ی واقعیه من به هیچکس نمیخوره! اول خانوما و اما آقایون فعلا بابای + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 21:25 توسط eli |
این شادی بطول نیانجامید،زیرا که بزودی روش و رفتار "ابوکف" تغییر کرد... او در اطاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد،تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن واستحمام را همانجا انجام می داد،تمام روز و شبش را در پشت در سپری می کرد. آخر الامر برادران متوجه شدند که با کسی که قابل رویت نسیت صحبت میکند،گمان کردند عقلش را از دست داده،اما او با عروس زیبایش در عیش ونوش و خوشبختی بود وطی دوسال همسرش برای او دو فرزند به دنیا آورد.همسر و فرزندانش نیز در کنار او در همان اتاق به سر می بردند وتنها او می توانست آنها را ببیند و صدایشان را بشنود. یک شب "حاجت" به دیدار او آمد و گفت : من تصمیم دارم به واسطه ی تو امراض انسانهای بی بضاعت رامعالجه کنم،واز تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنی انتخاب کن زیرا با بودن مادر وبرادران تو در اینجا همسر وفرزندانت آزادی ندارند. سه روز بعد"ابو کف"در شهر "شبرالخیمه"منزل کوچکی را اجاره کردندونقل مکان نمود ودر آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان ومعالجه بیماران آغاز کرد،و موفق شد گونه هائی ازنا زائی،فلج،بیماریهای کبد وکلیه وسرطان سینه را معالجه کند،عمل های جراحی موفقیت آمیزی را پشت سرگذاشت وعمل های آپاندیس وزائده جگر را هم انجام می داد .او از هر بیمار برای معاینه مبلغ25 قَرش دریافت می کرد،هر بیماریی را به محض مشاهده، تشخیص می داد لکن معالجه وجراحی بیماران رایگان بود گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد ، واکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود........(بقیه در ادامه مطلب) + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 20:51 توسط eli |
|