|
سلام سلام سلااااامممممم چطورید دوست جون جونای خودم؟؟؟ تو مدرسمون موقع امتحانای پایان ترم یه نمایشگاه کتاب برامون برگزار کرده بودن..هرروز از جلوش میگذشتم و یه نگاه سرسری بهشون میکردم.تا اینکه بالاخره یه روز عین بچه ی آدم بعد از امتحانم رفتم و کامل همه ی کتابا رو دید زدم و یه چند صفحه ای از هرکدوم خوندم یهو چشمم خورد به یه کتاب که جلد خیلی قشنگی داشت(کاملا جلد فانتزی داشت،منم که کلا از همه چیز فقط از نوع فانتزیش خوشم میاد!!! منم که دیگه میدونید عاشق هیجان بیدم اون موقع هنوز وبلاگ نداشتم که ولی چند روز پیش دوباره هوس کردم برم سراغش.وقتی به همین داستان رسیدم یهو ناخودآگاه یاد وبلاگم و شماها افتادم منم عین کتابو براتون نوشتم، واما بالاخره خود داستـــــان ::: *درکتاب دانستنی هایی درباره ی جن،تالیف حضرت حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است: ماجرایی در تاریخ1359 شمسی مطابق با1980 میلادی ماه آوریل به وقوع پیوست که افکار اهالی کشور مصر وشهرهای نزدیک وروستاهای مجاور را به خود معطوف داشت،وآن را نویسنده ی معروف،استاد اسماعیل،در کتاب خود به نام"انسان واشباح جن"چنین مینویسد: مرد سی وسه سا له ای به نام عبدالعزیز مسلم شدید،ملقب به<ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود،به نیروهای مسلح پیوست ودر جنگ خونین جبهه ی کانال سوئز به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید،ناچار جبهه را ترک کرده وبه شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. درهمان شب اول که از غم واندوه رنج می برد،ناگاه زنی را دید که لباس سفید وبلندی را پوشیده وسر را با پارچه ی سفیدی پیچیده،در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد. زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود،و به بستر "ابوکف"نزدیک شد وگفت:ای جوان اسم من (حاجت) است وقادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد زیرا که وحشت قدرت بیان را از او گرفته بود واو را در عرق غوطه ور کرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نموده واضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم وقصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، ودر همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد. ابوکف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا میترسید اورا به دیوانگی متهم سازند..... (بقیه در ادامه مطلب) + نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 23:5 توسط eli |
رفتم... رفتــــم رفتـــم.... رفتم... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 16:7 توسط eli |
|