|
هنوزهم ازتو می نویسم شاید بگویی دوستت دارم.... آن قدرمی نویسم تا تو را نیز نویسنده کنم... آن قدر می سا زم ومی گویم تا تو نیز بسازی و بگویی.... باور کردم دوستم داری ولی.... وقتی گفتی خواستم دلت نسوزد آن چنان آتشی به پا کردی در دلم که تمام اشک هایم نتوانست خا موشش کند هیچ؛ شعله ورترش نیز کرد. حتی قلمی که همیشه وقتی در دستم بود که چه آسان آرامم میکرد،هر چه می نوشتم از غمم نمی کاستو هر لحظه داغ تر می شود... قلب پاره پاره ام را چه کنم ؟ قلب شکسته که دیگرمجا لی برای زندگی ندارد.... پا به پای وجود آسمانیت هر چه خواستی کردم ،هرچه گفتی ،گفتم چشم رفتی رفتم، پا به پایت خندیدم.اشکهایت را دزدیدم، مبادا چشمانت خیس شود.... چقدر زود گذشت عزیزم...... ای کاش برگردی ودوباره چراغ قلبم را روشن کنی... ای کاش بازگشتت مرهمی باشد برای قلب خسته ام.... ای کاش..... دفتری باز،قلمی منتظر،عینکی....،تپش قلبی شکسته ،سکوت سنگین جاذب معنویت پاک ویک دست پرازانرژی برای قلبی پرازکلمات پررنگ وکم رنگ ازمهربان بی وفای زندگی ام ،از غرور قلبم واز تنهایی بی جواب... هنوزهم ازتو می نویسم شاید بگویی دوستت دارم.... آن قدرمی نویسم تا تو را نیز نویسنده کنم... آن قدر می سا زم ومی گویم تا تو نیز بسازی و بگویی....
پ ن:اینا نوشته های دوستمه (پگاه جونم پ ن:مهربان بی وفا...!!! پ ن:با وفای مهربان(پگاه پ ن: ......!!!!! پ ن:قشنگ بود مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386 13:17 توسط eli |
|