|
در دور دستهایی دور نام تو راصدا می زنم تا که بیایی ولی انگارهیچ صدایی به صدای من تورا نزدیک نمی کند شاید توباشی وشایدهم...هزار فکروخیال!!! دراین جنگل تاریک ودراین شب ترسناک بااین درختانی که چون هیولا بالای سرمن هستند، جیغ خفشها... ومن دراین جنگل تاریک فقط نام تو راصدامی زدم که شاید بیایی راخسته می کردم هیچ نشانه ای از تو نبود.... فقط وفقط خودم بودم وخودم... بعد فهمیدم وبه این باور رسیدم که خودم هستم، با خدای خودم ودر سکوت شب!!! + نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 11:48 توسط eli |
مرگ یعنی بدانی کسی برایت می میمرد یا لا اقل به عشق تو وبعد از توزندگی را دوست ندارد چه رسد به بی تو زندگی کردن را هم از او بگیری به جرم جنونش یااشتباهش یااصلا تقصیرش!!! در خلاء نبودت حبسش کنی تا به مرگ تدریجی برودوبمیرد نه مرگ طبیعی جسم !!! مرگ یعنی اینکه بدانی کسی بی تو،بی ستاره ات هفت آسمانش شب است،خورشید نمی شناسد،روز ندارد،لحظه نمی فهمد، ساعتش روی آخرین لمس حضور تو وبدانی وبگذاری به همان حال بماند تا بمیرد.... (بخشی از نوشته های مریم حیدرزاده عزیز + نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 0:34 توسط eli |
|